صفحه اصلی

قصه کودکانه ” کج ها به صاف “

پسری صبح که از خواب بیدار شد، دوست داشت همه ی چیزهای کج را صاف کند. اولین چیزِ کج، قاب عکس روی دیوار بود. پسر آن را صاف کرد. بعد رفت سراغ کمد که کمی کج بود. قالیچه را هم که کمی کج بود صاف کرد. توی خانه که همه چیز صاف شد، پسر بیرون […]

ادامه‌ی مطلب...

گنجشک پری

نی نی دختری تنتها بود. حوصله اش سر رفته بود. نه این طرف می رفت نه آن طرف. پری او را دید. شکل یک گنجشک شد. گنجشک پری شد. با نوکش تق تق به شیشه زد. پنجره را باز کرد. آمد توی اتاق. گنجشک پری گفت: « نی نی دختری! بدو بیا مرا بگیر! » […]

ادامه‌ی مطلب...

شعر کودکانه ” پرواز “

دیروز ساعت پنج در باغ سبز شمشاد یک بچه زاغ کوچک از روی شاخه افتاد پروانه دید و غش کرد لرزید دختر باد حال بنفشه بد شد گنجشک گفت: ای داد مامان زاغ اما آمد به سوی او شاد چون که به جوجه اش داشت پرواز یاد می داد شاعر: مریم اسلامی تصویرگر: زهرا رسولی […]

ادامه‌ی مطلب...

قصه کودکانه ” بچه غول “

مامان غوله، یک بچه داشت. یک بعد از ظهر، مامان غوله خوابیده بود. بچه غوله خوابش نمی آمد. یواشکی بلند شد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا رسید به یک مزرعه. یک گاو توی مزرعه بود. بچه غوله شاخ گاو را دید. خوشش آمد. دست کشید روی سر خودش. خودش شاخ نداشت. […]

ادامه‌ی مطلب...

قصه کودکانه ” فرتی فرتان “

سیب سبز گفت: « من دلم می خواد سیب باشم. » دوستانش گفتند: « خب، تو سیبی دیگه. » سیب گفت: « نه. نیستم. سیب ها فرتی فرتانند. زیر گلوشون باد می شه. قور قور می شند. » دوستانش گفتند: « اونی که می گی، سیب نیست، قورباغه است. » سیب گفت: « من دوست […]

ادامه‌ی مطلب...

شعر کودکانه ” قُلک شکمو “

قُلک خرسی من هست خیلی شکمو سکه دارد خیلی شمک گنده ی او خورده و خوابیده گوشه ای توی اتاق وزن او سنگین است چون حسابی شده چاق بس که خورده هر روز سکه ی گنده و زرد شده با پُر خوری اش قلک من دل درد باید او را ببرم پیش دکتر حالا تا […]

ادامه‌ی مطلب...

قصه کودکانه ” مردی که یک روز راه رفته بود “

مردی که یک روز راه رفته بود و خسته بود، به کنار جوی آبی رسید. جوراب هایش را در آورد و پاهایش را شست. بعد، جوراب هایش را هم شست و روی علف ها انداخت تا خشک شود. خودش هم خوابید. مرد که خوابش برد، جوراب ها بلند شدند و توی آب شیرجه زدند و […]

ادامه‌ی مطلب...

قصه کودکانه ” به دنبال ماه پیشونی “

نُقل قرمز، دنبال عروسی ماه پیشونی می گشت. رسید به قالیچه ی حضرت سلیمان. پرسید: « می دونی عروسی ماه پیشونی کجاست؟ » قالیچه، ویژ رفت بالا. ویژ آمد پایین. ویژ، دور نقل، چرخی زد و پرسید: « می خوای چی کار؟ » گفت: « می خوام نقل عروسی اش بشم. » گفت: « بیست […]

ادامه‌ی مطلب...
  • آخرین مطالب