صفحه اصلی

شعر کودکانه روز آتشنشان

مرد آتش نشان مرد آتش نشانم وقت نبرد با آتش خودم یک قهرمانم کارم را دوست دارم من ناجی انسانم بی احتیاطی نکن با آتش بازی نکن تا در امان بمونی خودت رو نسوزونی حادثه های ناجور همیشه در کمینه نجات جان انسان کارم همش همینه ماشین آتش نشان وقتی آژیر می کشه کنار برید […]

ادامه‌ی مطلب...

ببعی چاق و چله

یکی بود یکی نبود. توی یک دهکده کوچک چند تا گوسفند کوچولو با یک چوپان مهربان زندگی می کردند. بین آن ها یک گوسفند کوچکی بود به نام ببعی. ببعی کوچولو عاشق غذا بود و تنها کاری که در دنیا دوست داشت غذا خوردن بود و آنقدر غذا خورده بود که حسابی چاق و چله […]

ادامه‌ی مطلب...

قصه ی کوتاه آش خوشمزه

آش خوشمزهبزبزک زنگوله پا، یک سبد بافت. آن را از سقف خانه آویزان کرد و به بزغاله هایش گفت: « اگر روزی من در خانه نبودم و گرگ آمد، بروید توی این سبد و طناب را بکشید». آش خوشمزهآن روز خیلی زود رسید. بزبزک زنگوله پا بچّه هایش را صدا کرد و گفت : « […]

ادامه‌ی مطلب...

داستان جک و لوبیای سحر آمیز

روزگاری ، کشاورز فقیری بود که زن و یک پسر تنبل به نام جک داشت .روزی که کشاورز مرد ، فقط یک گاو برای خانواده اش به جا گذاشت . جک و مادرش با شیری که گاو می داد زندگی می کردند . آنها هر روز صبح شیر را به بازار می بردند و می […]

ادامه‌ی مطلب...

قصه ی کوتاه «طاووس و کلاغ»

روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شکر می کرد. طاووسی از آنجا می گذشت؛ صدای او را شنید و با صدای بلندی قهقهه زد. کلاغ گفت:«دوست عزیز چه چیزی موجب خنده تو شده است؟ طاووس گفت:« ازاین که شنیدم خدا را برای نعمت هایی که به تو نداده […]

ادامه‌ی مطلب...

قصه کودکانه «پلیس جنگل»

اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردند و به حق بقیه ی حیوونا که می خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن. زرافه ی مغرور که به خاطر قد بلندش می تونست برگهای بالای درختارو بخوره ،بارها و بارها خونه ی پرنده هایی […]

ادامه‌ی مطلب...

شعر کودکانه شبیه رودخانه

شبیه رودخانه یک عمر مانده درسینه سنگ آواز رودی دل تنگ دل تنگ شد برف ها آب پایان اسفند در زیر باران مانند یک قند نگاهش مهربان است دلش یک کوه حرف است اگرچه آدم من فقط یک تکه برف است شبیه رودخانه همیشه توی راهم پر است از چاله چوله مسیر اشتباهم منبع:tebyan.net

ادامه‌ی مطلب...

داستان کودکانه «سیاره سرد»

هزاران مایل دور از زمین، آنطرف دنیا سیاره کوچکی بنام فلیپتون قرار داشت. این سیاره خیلی تاریک و سرد بود،بخاطر اینکه خیلی از خورشید دور بود و یک سیاره بزرگ هم جلوی نور خورشید را گرفته بود. در این سیاره موجودات عجیب سبز رنگی زندگی می کردند آنها برای اینکه بتوانند اطراف خود را ببینند […]

ادامه‌ی مطلب...
  • آخرین مطالب