داستان نوجوان جانشین پیامبر؟

(لطفا تمام شماره های داستان را برای رسیدن به نتیجه پی گیری کنید )

۱.من کاپیتان تیم فوتبالم؛ تیم فوتبال مدرسه. پارسال خوردم زمین و پایم شکست.

به بچه های تیم گفتم تا موقعی که پای من تو گچه، جواد کاپیتان تیم باشه. بعد خودم بازوبند کاپیتانی را بستم به دستش.

محسن گفت: من نمی دونستم دروازه بان هم می تونه کاپیتان باشه.

 

۲.یک روز معلم ما با یک آقای دیگه آمد سر کلاس و گفت:

بچه ها از این به بعد من معلم شما نیستم. محل کار من عوض شده.

از این به بعد من توی یک شهر دیگه درس می دم.

ما ناراحت شدیم و فریاد زدیم: نه ما شما را دوست داریم.

می خواهیم شما معلم ما باشید.

معلم ما گفت: اما به جای من، این آقا، معلم شما خواهد شد ایشون معلم خوبیه مطمئنم ازش خوشتون میاد. اون آقای جدید لبخند زد. ما هم لبخند زدیم.

 

۳.یک شب پدرم همه ما را جمع کرد و شروع کرد به صحبت کردن. گفت: «من باید برم سفرحج(زیارت خونه خدا )، یک ماه این جا نیستم.» ما خوشحال شدیم که بابا می خواد بره مکه.

همه گفتیم: آقاجون التماس دعا.

من هم گفتم: آقاجون سوغاتی یادتون نره.

مادرم گفت: حاج آقا! ان شاء الله دفعه بعد من را هم با خودت ببر.

پدرم به همه حرفها گوش داد و بعد گفت:

در این مدت که من نیستم، حمید پسر بزرگم مسئول خونه ست.

او به جای من توی این خونه تصمیم می گیره. همه ساکت شدیم و مادرم گفت:

چه کسی بهتر از او؟ حمید دیگه به قدری بزرگ شده که بتونه مرد خونه باشه.

 

۴ با اتوبوس داشتیم می رفتیم شیراز. اتوبوس پر از مسافر بود.

وسطهای راه، تلفن همراه آقای راننده زنگ زد. راننده، اتوبوس را کنار جاده نگه داشت و شروع کرد به صحبت کردن. مسافرها ساکت شده بودند. راننده هی می گفت: عجب! عجب!

بعد گفت: باشه من بر می گردم. وقتی تلفنش را قطع کرد، از جاش بلند شد و رو کرد به مسافرها و گفت:

آقایون، خانوم ها، من عذر می خوام. الآن زنگ زدند که مادرم حالش بد شده و بردنش بیمارستان. من تنها پسر او هستم. باید کنار مادرم باشم. شاید دکترها بخواهند عملش کنند. من بر می گردم.

چند نفر گفتند: پس ما چی کار کنیم؟ ما می خواهیم بریم شیراز.

راننده گفت: ناراحت نباشید. این ماشین یک راننده دوم هم داره. اون مثل من جاده رو می شناسه. بعد دستش را گذاشت روی شانه آقایی که روی صندلی کنار راننده نشسته بود و گفت:

این حسین آقا شما رو به سلامت می رسونه شیراز. هیچ نگران نباشید، یکی از مسافرها فریاد زد:

برای سلامتی مادر آقای راننده، صلوات.

 

۵.رفته بودیم خونه دایی علی. موقع شام شده بود اما دایی نیامده بود.

زن دایی می گفت: چند روزه که علی آقا دیر می آد خونه.

مادرم پرسید: برای چی زهرا خانوم؟

زن دایی گفت: نمی دونم. اون قدر خسته از راه می رسه که نمی خوام با سؤال های خودم اذیتش کنم.

مادرم گفت: خب کاری نداره من ازش می پرسم. دایی رسید. شام که خوردیم، مادرم پرسید:

راستی، علی آقا چرا شبها دیر به خونه می آی. چیزی شده؟

علی آقا گفت: راستش، رییس اداره ما رفته ماموریت. من شدم جانشین او. کارهای خودم که تمام می شه، تازه نوبت کارهای آقای رییسه. همه پرونده های روی میز را باید بخونم. تمام نامه ها را باید امضا کنم. این جوری می شه که دیر می رسم خونه.

زن دایی سینی چایی را گرفته بود جلوی دایی علی و می گفت: خسته نباشی علی آقا.

 

۶.ما تو مسجد محل، آقای خیلی خوبی داشتیم که پشت سرش نماز می خوندیم. اون بچه ها رو دوست داشت. وقتی ما را می دید که تو صف نماز جماعت نشسته ایم، به روی ما لبخند می زد و به ما سلام می کرد. یک شب آقا، نماز مغرب رو که خوند بلند شد و رو به جمعیت کرد و گفت:

برادرهای عزیز. خواهرهای محترمی که صدای من را می شنوید. من چند سالی مزاحم شما بودم.

ان شاء الله که از من راضی باشید. اما حالا می خوام برای تبلیغ دین خدا، برم جنوب کشور. اون طرفها بیشتر به من نیاز دارن.

از امشب به بعد به جای من تو این مسجد، این آقا سید محترم، حاج آقا محمدی نماز می خونه، من او را قبول دارم شما هم قبولش داشته باشید. بعد آقا سید را از جایش بلند کرد و برد روی سجاده خودش.

نماز جماعت عشاء را آقا سید خوند و آقا هم پشت سرش ایستاد و نمازش را به او اقتدا کرد. احمد که کنار من نشسته بود، گفت:

چه نماز جماعت با حالی خوندیم!

 

۱+۶

یکی دو ساله تو کوچه ما یکی نفر پیدا شده که حرفهای عجیب و غریب می زنه.

مهم ترینش اینه که پیغمبر بعد از خودش کسی رو برای جانشینی تعیین نکرده و فرموده: خودتون در این مورد تصمیم بگیرید. هر کسی برای این آقا دلیلی آورد که اشتباه می گه و این طور نبوده. اما من به او گفتم:

وقتی من پایم شکست، بازوبند کاپیتانی را دادم به جواد.

معلم ما وقتی می رفت به شهر دیگه، فکر معلم بعدی بود و کسی را برای ما تعیین کرد.

پدرم وقتی می خواست بره حج، برادر بزرگم را برای سرپرستی ما مشخص کرد.

راننده اتوبوس وقتی می خواست برگرده شهر خودش، ما را وسط بیابان رها نکرد و به یک راننده دیگه سپرد.

رییس اداره دایی علی وقتی ماموریت رفت، دایی علی را جانشین خودش گذاشت.

اون وقت چه طور می شه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم، دین و آیین تازه را بی سرپرست بگذاره و از دنیا بره؟

این آدم تازه وارد خیلی وقته رفته که برای من جواب بیاره! اگر چه می دونم جوابی نداره که بیاره.

یا علی

حالا که داستانها روخواندید به این سوالات پاسخ بدهید ؟

چند مثال دیگر برای جانشینی بزنید.

فکر می کنید جانشین هر کسی باید چه شباهتی با نفر قبلی داشته باشد؟

اگر شما به جای آدم تازه وارد بودید در برابر این دلیل ها چه جوابی داشتید؟

چند دلیل بیاورید که حضرت علی علیه السلام بهترین و تنها جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند؟

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در چه زمان ها و مکان هایی حضرت علی علیه السلام را به جانشینی تعیین کردند؟

دیدگاه خود را ارسال کنید

15 − 4 =

  • آخرین مطالب

  • آرشیو مطالب