شعر مگس

مگس

رفتم به آشپزخانه
تا بخورم یک چایی
یک مگس وزوزکنان
سویم آمد ازجایی
نشست روی صورتم
سرم را دادم تکان
مگس کش را برداشتم
هی به او دادم نشان
اما مگس بی خیال
می چرخید و می چرخید
شاید که در خیالش
برای من می رقصید
پنجره را واکردم
مگس پرید و دررفت
پنجره را که بستم
روی شیشه اش نشست
حالا پشت پنجره
نشسته روی شیشه
وز وز وز وز می خواند
آوازش را همیشه

دیدگاه خود را ارسال کنید

یک × چهار =

  • آخرین مطالب