شکار آهو

شکار آهو
بهلول همراه با هارون الرشید و اطرافیانش از کوچه و خیابان شهر می‏گذشتند. هارون الرشید روی تخت نشسته بود و به کارهای بهلول می‏خندید. آن‏ها از توی خیابان بزرگی می‏گذشتند و به طرف شکارگاه می‏رفتند. چند نفر زیر تخت هارون را گرفته بودند و او را می¬بردند. رفتند و رفتند تا به شکارگاه رسیدند. هارون از تخت پیاده شد و نفس عمیقی کشید. بعد لباس شکارش را پوشید. بهلول خندید و گفت: «انگار می¬خواهی شیر شکار کنی.» هارون گفت: «پس چی؟ من از کودکی شکارچی ماهری بودم. ببر و پلنگ و گرگ شکار می‏کردم.»

بهلول گفت: «آره جان خودت. این‏جا مورچه هم نمی‏توانی شکار کنی. چه برسد به شیر و پلنگ.» پادشاه گفت: «حالا می‏ بینی. تیروکمان مرا بیاورید تا روی بهلول را کم کنم.» دو نفر تیر و کمان طلایی هارون را با احترام آوردند. یکی از سربازها تیر را توی کمان گذاشت و به هارون داد. هارون کمان را جلو روی خود گرفت. یکدفعه بهلول بلند بلند خندید. هارون داد زد: «چی شده؟ چرا می‏خندی.» بهلول گفت: «شکارچی ماهر کمان را برعکس گرفتی. می¬خواهی خودکشی کنی؟»هارون کمان را از به طرف شکارگاه گرفت و گفت: «خودم می¬دانستم. می¬خواستم ببینم حواست جمع است یا نه.»

بعد کمان را دور شکارگاه چرخاند. گفت: «عجب امروز شکاری پیدا نمی¬شود. حیوانات هم می¬دانند ما این¬جا هستیم نمی¬آیند.» دو سرباز فوری یک آهو را دورتر از پادشاه بردند و به درختی بستند. وزیر داد زد: «سرورم آهو آهو. آن¬جاست. ببینید.» هارون کمان را به طرف آهو گرفت. یک چشمش را بست. آهوی بیچاره این پا و آن پا می¬کرد. هارون کمان را تا آخر کشید و بعد تیر را به طرف آهو شلیک کرد. اما تیر سر از آسمان در آورد و نزدیکی هارون به زمین خورد. آهو تندی پایش را محکم کشید. طناب پاره شد و از آن¬جا فرار کرد. بهلول با دیدن این صحنه گفت:« آفرین احسن.» هارون وقتی دید تیرش به هدف نخورد، با خشم گفت: «با من بودی.» بهلول گفت:« نه با تو نبودم. با آهو بودم که فرار کرد.»

منبع: نبات

دیدگاه خود را ارسال کنید

شانزده − ده =

  • آخرین مطالب

  • آرشیو مطالب