قصه کودکانه جوجه آخری

جوجه کوچولو سرش را از توی تخم بیرون آورد و گفت: «اوه بیرون چقدر سرده! » و دوباره سرش را توی تخم برد. مادر گفت: «چرا نمی آیی بیرون خوشگل خودم؟ به جوجه ها نگاه کن! راه افتاده اند توی حیاط، تو تنبل مامان گرفتی آن تو نشستی! »

جوجه گفت: «جایم راحت است. »

مادر گفت: «گشنه ات نیست؟ نمی خواهی غذا بخوری؟ زودباش بیا بیرون نازناز مامان. »

جوجه گفت: «من که زیاد غذا نمی خورم. تو چند تا دانه برایم بیار… »

مادر چند تا دانه برایش آورد. جوجه دانه ها را خورد و دوباره رفت توی تخم و سرش را لای پرهای نرمش برد.

مادر گفت: «بیا بیرون. برو تو حیاط با بقیه جوجه ها بازی کن! »

جوجه سرش را کرد آن طرف و گفت: «من بازی دوست ندارم. یک دفعه دیدی افتادم پایم شکست. »

مادر هر چه گفت، جوجه بهانه آورد. مادر که کلافه شده بود، گفت: «من هر چه می گویم تو یک جوابی برایش آماده داری. من رفتم. »

مادر رفت توی حیاط پیش جوجه های دیگر. جوجه ها دورش را گرفتند و جیک جیک کردند و او هم یادش رفت که جوجه توی مرغدانی تنهاست.

جوجه هر چه گردن کشید، کسی سراغش نیامد. یک ساعت گذشت، دو ساعت گذشت، چهار ساعت گذشت. خبری نشد. جوجه، هم گشنه اش بود و هم حوصله اش از تنهایی سر رفته بود. خیلی یواش از توی تخم بیرون آمد.

مادر که سرش به بازی با جوجه ها گرم بود، یک وقت نگاه کرد و دید جوجه آخری دنبال جوجه ها می دود.

نویسنده: محمود برآبادی

منبع: نبات کوچولو

دیدگاه خود را ارسال کنید

یک × چهار =

  • آخرین مطالب

  • آرشیو مطالب