قصه کودکانه ” فِرِد شجاع آتش نشان “

11

«فِرِد» داشت با عجله به ایستگاه آتش نشانی می رفت. آن روز نوبت او بود که در ایستگاه ناهار درست کند. برای همین، از قصابی کمی گوشت برای درست کردن کتلت خرید. وقتی وارد ایستگاه شد، «بِنی» تعمیرکار را دید. بنی آمده بود تا یک پنجره ی شکسته را تعمیر کند. فرد گفت: « سلام بنی! » و مستقیم به آشپزخانه رفت تا آشپزی اش را شروع کند.
بوی گوشت تازه در همه ی ایستگاه پیچید. «دن» و «مایک» که آن ها هم آتش نشان بودند، به ایستگاه رسیدند و گفتند: « هممم م. چه بوی خوبی میاد! » ناگهان زنگ خطر ایستگاه با صدای بلندی به صدا در آمد: « دَنگ دَنگ دَنگ دَنگ! »
آتش نشان مایک با صدای بلند گفت: « یه مورد اضطراری! » و بعد به همراه آتش نشان دن از میله ی مخصوص ایستگاه آتش نشانی پایین پریدند و سوار ماشین آتش نشانی شدند. آتش نشان فرد گفت: « راستی! ناهار چی می شه؟ »
بنی تعمیرکار گفت: « نگران نباشید! من حواسم به کتلت ها هست. » آتش نشان فرد پیش بند آشپزی اش را باز کرد و گفت: « ممنون بنی » و با سرعت پیش بقیه رفت. آتش سوزی در پیتزا فروشی « تونی » بود. یکی از فرها آتش گرفته بود. فرد با کپسول آتش نشانی، داخل مغازه پرید و گفت: « نگران نباش! در یک چشم به هم زدن آتش را خاموش می کنیم. »


14

دن و مایک هم با شلنگ آتش نشانی به دنبال او رفتند.فرد با صدای « فیشش ش ش » کپسول آتش نشانی، یک طرفِ آتش را خاموش کرد. دن و مایک هم با صدای « شرررر » طرف دیگر آتش را خاموش کردند. بعد از این که آتش نشان ها آتش را خاموش کردند، تونی از آن ها تشکر کرد و گفت: « حالا می تونم برم و پیتزا بپزم. »
آتش نشان ها داشتند ماشین را روشن می کردند تا به طرف ایستگاه آتش نشانی حرکت کنند. صدایی از بی سیم آن ها آمد: « یک موقعیت اضطراری! شیشه پاک کن روی یک ساختمان، در خیابان «کاج» گیر کرده. تمام. »

13

آتش نشان ها آژیرشان را روشن کردند و ویژ ویژکنان به طرف خیابان کاج حرکت کردند.
جمعیت زیادی دور ساختمان «بند انگشتی» جمع شده بود. آن جا بلندترین ساختمان شهر بود. «پالی» پستچی که تازه نامه های آن جا را تحویل داده بود؛ بیرون امد و گفت: « او «ویل» شیشه پاک کن است. نردبانش شکسته و آن بالا گیر کرده. پایش زخمی شده و نمی تواند پایین بیاید. می توانید کمکش کنید؟ » آتش نشان فرد گفت: « معلوم است که می توانیم کمکش کنیم. من می تونم در یک چشم به هم زدن برم اون بالا. »

15

آتش نشان ها بلندترین نردبانشان را آوردند. دن و مایک هم برای احتیاط تور نجات را باز کردند و نگه داشتند. فرد با شجاعت از نردبان بالا رفت. همان طور که داشت بالا می رفت گفت: « نگران نباش ویل. دارم می آم. » وقتی به بالای ساختمان رسید، ویل را محکم گرفت و گفت: « گرفتمت. نگران نباش! » مردم شروع کردند به تشویق کردن. فرد، ویل را پایین آورد و به داخل ماشین برد. آن ها مستقیم به طرف بیمارستان حرکت کردند.

16

ویل به فرد گفت: « ممنونم که مرا نجات دادی. » فرد گفت: « قابلی نداشت. مطمئنم پایت زود خوب می شود ولی فکر کنم باید یک نردبان نو بخری. » آتش نشان ها وقتی با ماشین به نزدیکی ایستگاه رسیدند، فرد گفت: « عجب روز پرحادثه ای بود! من که خیلی خسته شدم. » آتش نشان دن گفت: « ولی هنوز کارمان تمام نشده! نگاه کنید، از آن جا دارد دود بلند می شود! »

12

دن آژیر را روشن کرد. ویژ ویژ ویژ و با سرعت به طرف مرکز آتش حرکت کردند. دود داشت از ایستگاه آتش نشانی بلند می شدو دن و مایک شلنگ را باز کردند و فرد هم با سرعت به طرف ایستگاه دوید. همین که وارد ایستگاه شد، بنی را دید. نفس زنان گفت: « اوووف! »

17

بنی تعمیرکار صورتش از خجالت قرمز شده بود.
گفت: « بچه ها معذرت می خوام! فکر کنم کتلت ها را سوزاندم و ناهارتان را خراب کردم. » فرد، اول خیلی ناراحت شد اما به سرعت فکری کرد و گفت: « می دانید کی می تونه مشکل ما را حل کنه؟ » همه با هم پرسیدند : « کی؟ »

18

فرد گفت: « تونی! پیتزا های او خیلی خوشمزه است. فکر کنم پیتزا خانواده اش همه ی ما را سیر کند. » و تلفن را برداشت تا به تونی زنگ بزند.

19
مترجم: صادق شهید ثالث

منبع : ماهنامه نبات کوچولو – شماره ۵ (گروه سنی ۶ تا ۸ سال – نوآموز)

دیدگاه خود را ارسال کنید

یازده + شش =

  • آخرین مطالب

  • آرشیو مطالب