آرشیو

شعر کودکانه ” آینه “

  کی بود کی بود؟ آینه ی حموم بود اون بالا رو به روم بود دیدم بخار گرفته عکسمو تار گرفته دستمو روش کشیدم رو صورتش آب خنک پاشیدم خوشش نیومد و به گریه افتاد عکسمو باز درست نشونم نداد شاعر: ناصر کشاورز تصویرگر: هاله مودبیان منبع : ماهنامه نبات کوچولو – شماره ۴ (گروه […]

ادامه مطلب...

شعر کودکانه ” توپ “

کی بود کی بود؟ یه توپ پَرپَری بود پراش از این وَری بود دیدم پراشو بسته روی درخت پارکمون نشسته حرف نمی زد ساکت بود قهر با دو تا راکت بود راکت ها روی نیمکت هر دو تاشون ناراحت باد اومد و هل داد و توپه افتاد اونا رو با هدیگه آشتی شون داد شاعر: […]

ادامه مطلب...

شعر کودکانه ” پازل “

کی بود کی بود؟ یه پازل سخت بود درخت بود یه دونه از تیکه هاش باد زد و افتاد از جاش دیدم یه برگ زرده دنبال جاش می گرده برگه مال اون شاخه باریکه بود درخته جورچین هزار تیکه بود شاعر: ناصر کشاورز تصویرگر: مهسا درت التاج تهرانی منبع : ماهنامه نبات کوچولو – شماره […]

ادامه مطلب...

قصه کم کم “قطار رنگی رنگی”

ما یک قابلمه ی قرمز داریم. امروز او ماشین من شد. سوارش شدم. از این سر اتاق تا آن سر اتاق رفتیم. با هیچی تصادف نکردیم. یکدفعه صدای زینگ زینگ آمد. بچه ی طبقه بالایی بود. گفت: « من هم بازی؟ » گفتم: « باشد. » یک قابلمه ی زرد برایش آوردم. ماشین های قرمز […]

ادامه مطلب...

قصه “هندوانه ی توپی”

هندوانه ای بود که گِرد بود. روی تنش خط خطی بود. اندازه ی یک توپ بود. یک روز هندوانه قل خورد و رفت رسید به گربه. هندوانه به گربه گفت: « بیا با من توپ بازی کن! » گربه خنده اش گرفت. گفت: « تو که توپ نیستی. » هندوانه قل خورد و رفت رسید […]

ادامه مطلب...

قصه نم نم “کلاغه و کبکه”

کلاغه رفت کوه. کوه پُر از برف بود. یک کبک روی برف ها قدم می زد. کبکه خیلی قشنگ راه می رفت. کلاغه خوشش آمد. به کبکه گفت: « به من هم یاد می دهی مثل تو راه برم؟ » کبکه گفت: « آره! ولی باید هر کاری من می کنم تو هم بکنی! » […]

ادامه مطلب...

قصه نم نم “مارمولک کوچولو”

مارمولک کوچولو دلش می خواست خیلی بزرگ شود. شروع کرد به خوردن. پشه خورد. سوسک و ملخ خورد. پروانه خورد. کمی بزرگ شد. قورباغه و مار و خرچنگ خورد. باز هم بزرگتر شد. گاومیش و فیل و زرافه خورد. بزرگتر و بزرگتر شد. قد یک دایناسور شد! رفت درخت های جنگل را هم خورد. آب […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه ” فِرِد شجاع آتش نشان “

«فِرِد» داشت با عجله به ایستگاه آتش نشانی می رفت. آن روز نوبت او بود که در ایستگاه ناهار درست کند. برای همین، از قصابی کمی گوشت برای درست کردن کتلت خرید. وقتی وارد ایستگاه شد، «بِنی» تعمیرکار را دید. بنی آمده بود تا یک پنجره ی شکسته را تعمیر کند. فرد گفت: « سلام […]

ادامه مطلب...
  • آخرین مطالب