آرشیو

قصه نم نم ” مدادی که قصه کرد “

مداد گفت: « من درختم. » منو بکارید. تراش و پاک کن، او را کاشتند و آب پایش ریختند. مداد سبز شد و قصه کرد. پروانه ها روی قصه ها نشستند و آن ها را ورق به ورق خواندند. نویسنده: محمد رضا شمس تصویرگر: علی خدایی منبع : ماهنامه نبات کوچولو – شماره ۴ (گروه […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه “بپر! بپر! نه نمی پرم”

دو تا جوجه می خواستند با هم بازی کنند. از هم پرسیدند: « چی بازی؟ » گقتند: « برویم بالای درخت. از آن جا پایین بپریم! » جوجه ها می خواستند روی چی بپرند؟ روی سبزه ها! جوجه ها به کمک هم از درخت بالا رفتند. برای پریدن آماده شدند. اولی گفت: « بپر! » […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه ” پالی پستچی “

پالی پستچی در رساندن نامه های پستی بسیار سخت کوش بود و همیشه برای رساندن نامه ها عجله داشت و خیلی بدش می آمد از اینکه مردم برای دریافت نامه هایشان منتظر بمانند، تازه رئیسش، آقای پرایس، همیشه از او انتظار داشت که قبل از ساعت دوازده کارش تمام شده باشد و به دفتر پست […]

ادامه مطلب...

داستان های واقعی و غیر واقعی در مورد حیوانات

باور : می گویند فیل ها از موش ها می ترسند دلیل پیدایش : مردم فکر می کردند موش ها دوست دارند وارد خرطوم فیل ها شوند . این کار صدمه زیادی به فیل ها وارد می کند و باعث عطسه های وحشتناک در فیل ها می شود . پس ترس فیل ها از موش […]

ادامه مطلب...

خانواده ی میمون ها

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود توی جنگل سبز حیوانات زیادی زندگی می کردند. یک روز میمون کوچولویی تک و تنها به جنگل سبز آمد. او هیچ کس را نداشت. پدر و مادرش را آدم ها شکارکرده و به باغ وحش برده بودند. اما میمون کوچولو از دست آنها فرار کرده […]

ادامه مطلب...

جوک … جوک

به یه نفر می گن چرا با جورابات خوابیدی می گه آخه دیشب با کفش خوابیدم، خیلی اذیت شدم! دو دانش آموز دیر به مدرسه رسیدند. ناظم با عصبانیت از اولی پرسید: « تا حالا کجا بودی؟ » دانش آموز با ترس جواب داد: « نزدیک های صبح خواب دیدم که با هواپیما به سفر […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه ” پل آشتی “

یک روز بچه قورباغه با مادرش دعوا کرد. مامان قورباغه گفت: « قهر، قهر، قهر! از جلوی چشمم دور شود!» بچه قورباغه از مادرش دور شد. خیلی دور شد. یک مرتبه، یک پل پیدا کرد! پل را برداشت و به خانه برد. بچه قورباغه می خواست با مادرش آشتی کند. مادرش آن طرف پل بود. […]

ادامه مطلب...

شعر کودکانه ” پنجره “

کی بود کی بود؟ پنجره بود، پرده داشت اون طرفش نرده داشت یه بچه گنجیشک روی نرده دیدم از لای پرده دیدم پنجره رو وا کردم جیک جیک بفرما کردم گفتم بیا خونه مون بهت بدم ماست و نون گنجشکه رفت، نفهمیدم که سیره یا رفت اجازه از باباش بگیره! شاعر: ناصر کشاورز تصویرگر: حدیثه […]

ادامه مطلب...

شعر کودکانه ” کلاغ سیاه “

یک کلاغ سیاه روی سیم ظهر هی قار و قار بی جا کرد بعد بابا که داشت می خوابید آمد و با کلاغ دعوا کرد دیده بودم همیشه او را که چشم بر آب حوض ما می دوخت عصر برگشته بود باز این جا روی آنتن صمیمی و ساده با خودش گفته بود شاید او […]

ادامه مطلب...

کتاب های نارنجی

یک سال ، هر شب ، یک قصه انتشارات قدیانی اینقدر تو رو دوست داره که برای یک سالت قصه تهیه کرده. ۵۲ کتاب برای ۵۲ هفته یعنی یک سال تموم. هر کتاب هم ۷ تا قصه داره. پس دیگه نگران نباش که یه شب سر بی قصه رو بالشت بذاری. به تلفن ۶۶۴۰۴۴۱۰ زنگ […]

ادامه مطلب...

تعطیلات در فضا

نقطه ها رو به هم وصل کن تا ببینیم چه وسیله ای در فضا در حال حرکت است   این طوری می تونی ترتیب عدد ها رو تمرین کنی کلی از این بازی ها و قشنگتر از این ها توی همه شماره های نبات کوچولو هست در ادامه مطلب ببین کامپی چطور نقطه ها رو به […]

ادامه مطلب...

قصه نم نم ” بستنی و بخاری “

یک بستنی بود سرمایی! لیس و لیس و لیس می لرزید. بخاری او را دید. دهانش آب افتاد. گفت: « بیا پیش من تا گرمت کنم م م م م. » بستنی رفت پیشش. یواش یواش گرم شد. خوابش گرفت. سرش را گذاشت روی پای بخاری خوابید. وقتی بیدار شد، دیگر سردش نبود. به بخاری […]

ادامه مطلب...

اگرقاطرکسی را رم ندهی،کسی با توکاری ندارد

یکی بود، یکی نبود. در شبی از شب ها ملانصرالدین و زنش کنار هم نشسته بودند و از هر دری حرف می زدند تا سرشان گرم شود. همسر ملانصرالدین از او پرسید: «ببینم، ملا! تو می دانی که در آن دنیا چه خبر است و بعد از مرگ چه بلایی به سر آدم می آورند؟» […]

ادامه مطلب...

شعر کودکانه آینه

کی بود کی بود؟ آینه ی حموم بود اون بالا رو به روم بود دیدم بخار گرفته عکسمو تار گرفته دستمو روش کشیدم رو صورتش آب خنک پاشیدم خوشش نیومد و به گریه افتاد عکسمو باز درست نشونم نداد شاعر: ناصر کشاورز تصویرگر: هاله مودبیان

ادامه مطلب...

شعر کودکانه “فلفل نبین چه ریزه”

فلفلی رفته بود جنگ به جنگ دیو، بی تفنگ یواشی رفت سراغش پرید تــوی دماغـــش دماغ به سوزش افتاد چه کاری دست دیو داد یک عطسه کرد و آسون فلفلی افتــاد بیـــرون این دفعه رفت تو سوراخ سوراخ گوشش، آخ آخ گوش که به خارش افتاد دیو خودشو تکون داد فلفلی افتاد بیرون دیو دید […]

ادامه مطلب...

مار از پونه بدش میاد(کودکان و ضرب المثل ها)

یه مار خوش خط و خال توی لونه ش خوابیده بود درست جلوی لونه ش سبزه و گل روییده بود ماره قدش دراز بود تو خواب نازِ ناز بود خواب گل و گیاه می دید خواب خورشید و ماه می دید ماره وقتی از خواب پرید از تو لونه ش بیرون خزید بوی گل و […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه ” اتوبوس “

اتوبوس از بس که ایستگاه به ایستگاه رفته بود؛ خسته شده بود. یک روز تصمیم گرفت برای گردش به باغ وحش برود. اما دوست نداشت تنهایی برود.رفت و رفت به صنئوق پست رسید. صندوق پست گفت: « تو کجا این جا کجا؟! » اتوبوس گفت: « خستم ام. می روم باغ وحش گردش کنم. » […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه ” مراد تنبل “

یکی بود یک نبود. روزی روزگاری… مردی بود به اسم مراد. مراد تنبل و بی کار بود. خیلی بی عار بود. زن بیچاره اش نصیحت می کرد، دعوا می کرد، خواهش می کرد تا لو دنبال کار برود. اما فایده ای نداشت که نداشت. مراد بی عار، لم می داد کنار دیوار. می خورد و […]

ادامه مطلب...
  • آخرین مطالب

  • آرشیو مطالب