آرشیو

حکایت موشی که مهار شتر می کشید !

موشی کوچک مهار شتری را در دست گرفته به جلو می کشید و به خود می بالید که این منم که شتر را می کشم. شتر با چالاکی در پی او می رفت. در این اثنا شتر به اندیشه ی غرور آمیز موش پی برد. پیش خود گفت : «فعلا سرخوشی کن تا به موقعش […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه ” دو سنگ “

دو تا سنگ بودند. یکی سیاه، یکی سفید. یکی این طرف رود، یکی آن طرف رود. سنگ ها دوست داشتند کنار هم باشند. با هم درد دل کنند. رازهایشان را به هم بگویند. اما رودخانه خیلی بزرگ بود. خیلی هم گود بود. واسه همین سنگ ها نمی توانستند بروند پیش هم. مجبور بودند دور از […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه ” آب “

یکی بود، یکی نبود. یه موشی بود و یه مامان موشی. مامان موشی هر جا می رفت، موشی می گفت: « منم میام. منم میام. » یک روز موشی و مامان موشی داشتند تند تند می رفتند. رسیدند به چشمه. موشی گفت: « خسته شدم. من تشنمه. من تشنمه. » مامان موشی گفت: « همین […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه ” اژدهایی که دنبال آتش می گشت “

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود در زمان های قدیمِ قدیمِ قدیم یک اژدهای وحشتناک، بزرگ، وحشی و مغرور با ننه اش زندگی می کرد. حیوان های دیگر دنیا از دست او و ننه اش زندگی درست و حسابی نداشتند. یک روز اژدهای وحشی از آزار و اذیت حیوان ها خسته شده بود رفته […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه ” پنگی کوچولو “

خیلی دورتر از این جا، در سرزمین قطب یک پنگوئن کوچولو با خانواده اش زندگی می کرد. او واقعا آن جا را دوست داشت و همراه بقیه ی پنگوئن ها روزگار خوشی داشتند. اسم پنگوئن داستان ما پنگی بود. یک روز صبح از خواب بیدار شد، خمیازه ای کشید و از پنجره به بیرون نگاه […]

ادامه مطلب...

قارقار نامه

سلام به همه ی آدما! من یک کلاغ ۳ ساله ام . اسمم قاقاریه. توی پارک سر کوچه، روی یه درخت چنار آشیونه دارم. گفتم یه نامه بنویسم به شما و چند تا قار اَزتون گلایه کنم. آخه ما دلمون بعضی وقتا، از بی توجهی شما بدجوری می گیره. باورتون نمی شه؟ خُب یه خورده […]

ادامه مطلب...

جوک … جوک

معلم ورزش: « بخوابید روی زمین و پا دوچرخه بزنید. » یکی از دانش آموزان پایش را بالا گرفت بود، ولی تکان نمی داد. معلم گفت: « چرا رکاب نمی زنی؟ » شاگرد: « آقا اجازه، دوچرخه ما تو سرازیری افتاده! » یه نفر یه سگ داشت، هر وقت دزد می آمد، سگه رو می […]

ادامه مطلب...

عروسی

شربت و شمع و خنده جشن و چراغ و پولک عروسی کرده امشب دختر آقا لک لک داماد سه ساعت پیش رفته کنار دریا منتظر عروس است ایستاده روی یک پا عروس نشسته توی یک ماشین شیک و پیک هنوز میان راه است مانده توی ترافیک منبع : ماهنامه نبات کوچولو – شماره ۳ (گروه […]

ادامه مطلب...

شعر کودکانه ” قاشق و چنگال “

کی بود کی بود ؟ یه قاشق و یه چنگال پارسال با جار و جنجال با هم عروسی کردند صد تا روبوسی کردند چنگال آقا داماد بود خوش حالی هاش زیاد بود یه روز تو آشپزخونه سر میز صبحونه دید خانومش رو دمکنی خوابیده شیش تا قاشق چایی خوری زاییده منبع : ماهنامه نبات کوچولو […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه ” غول تنها “

غولی بود به نام « گُنده بک » که همیشه مشغول اذیت کردن و دست انداختن مردم بود. بعضی وقت ها پایش را محکم به زمین می کوبید تا زمین لرزه شود. بعضی وقت ها بلند سرفه می کرد تا همه فکر کنند صدای رعد است. اما کلک مورد علاقه اش این بود: دماغش را […]

ادامه مطلب...

بازی آشپزی – سوپ سبزیجات

امرزو قصد آموزش یکی از سوپ های کلاسیک چینی را داریم که در آن از سبزیجات مغذی و بسیار موقوی استفاده شده است . این سوپ به سادگی قابل تهیه می باشد.

ادامه مطلب...

جوک … جوک

یکی می ره در یخچال رو باز می کنه و می بینه ژله هه داره مثل بید می لرزه، بهش می گه: نترس می خوام پنیر بخورم.   یه روز یه نفر می ره ماهی بگیره تور رو می اندازه تو دریا هرچی می کشه در نمی یاد. می ره زیره آب می بینه ماهی […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه ” دوست سوسک کوچولو “

توی دیوار مدرسه، سوسک کوچولو تنها زندگی می کرد. او خیلی تمیز بود و در میان سوسک ها هیچ دوستی نداشت. خیلی دلش می خواست با بچه ها دوست شود. ولی خجالتی بود. یک شب سوسک کوچولو از تنهایی خوابش نبرد. صبح که شد، زیر چکه ی شیر حیاط حمام کرد. شاخک هایش را تاب […]

ادامه مطلب...

ستاره کوچولو

ستاره کوچولو با بقیه ستاره ها در آسمان زندگی می کرد. بیش تر ستاره ها درخشان و براق بودند و در آسمان شکل های زیبایی درست می کردند اما ستاره کوچولو نمی توانست به اندازه بقیه ستاره ها بدرخشد.           ماهنامه نبات کوچولو – شماره ۲ (گروه سنی ۶ تا ۸ […]

ادامه مطلب...

جوک … جوک

مشتری با عصبانیت پیشخدمت را صدا زد و گفت: « آقا، این چه وضعیه؟ یه مگس بزرگ منو کلافه کرده. » پیشخدمت با خونسردی جواب داد: « خب بگیریدش؛ مگه شما از عنکبوت کمتری؟! »   معلم: « چرا روی رودخانه پل می زنند؟ » شاگرد: « برای اینکه وقتی باران می آید ماهی ها […]

ادامه مطلب...

رفتگر زحمتکش

من آقای رفتگرم زباله هارو می برم هرشب میام درِخونه ها سراغ اون زباله ها که ریخته توی کیسه ها کیسه هارو برمی دارم داخل ماشین میذارم اگه زباله جمع نشه باعث بیماری می شه یادت باشه شعارما: «شهرما خانه ی ما»

ادامه مطلب...

جوک … جوک

یه آقاهه پشه بند می خره، تا صبح نمی خوابه. می شینه پشه ها رو مسخره می کنه!   بچه: بابا هواپیمای به این بزرگی رو چطور می دزدن؟ بابا: اول صبر می کنند بره بالا، کوچیک که شد بعد می دزدنش.     معلم به شاگرد می گه: «۵ تا حیوان درنده نام ببر.» […]

ادامه مطلب...
  • آخرین مطالب

  • آرشیو مطالب