آرشیو

شعر روز دانش آموز

 روز دانش آموزان روز روز خوب دانش آموز است روز خوب ۱۳ آبان روز وحدت روز پیروزی در تمام پهنه ایران نوجوانان وطن آن روز یک زبان فریاد سر دادند از قفس مرغ رهایی را بار دیگر بال و پر دادند آسمان میهن از آنان با شکوه و پاک و آبی شد نور دانش تیرگی […]

ادامه مطلب...

شعر روز کودک

روز قشنگ کودک       امروز یه روز خوبه     روز قشنگ کودک        تبریک میگم بچه ها   روز شما مبارک سالم باشید شاد باشید       گل های باغ امید       خرّم و آزاد باشید             کاشکی  همیشه باشه   خنده روی لباتون            شادی همیشه […]

ادامه مطلب...

شعر کودکانه روز آتشنشان

مرد آتش نشان مرد آتش نشانم وقت نبرد با آتش خودم یک قهرمانم کارم را دوست دارم من ناجی انسانم بی احتیاطی نکن با آتش بازی نکن تا در امان بمونی خودت رو نسوزونی حادثه های ناجور همیشه در کمینه نجات جان انسان کارم همش همینه ماشین آتش نشان وقتی آژیر می کشه کنار برید […]

ادامه مطلب...

ببعی چاق و چله

یکی بود یکی نبود. توی یک دهکده کوچک چند تا گوسفند کوچولو با یک چوپان مهربان زندگی می کردند. بین آن ها یک گوسفند کوچکی بود به نام ببعی. ببعی کوچولو عاشق غذا بود و تنها کاری که در دنیا دوست داشت غذا خوردن بود و آنقدر غذا خورده بود که حسابی چاق و چله […]

ادامه مطلب...

قصه ی کوتاه آش خوشمزه

آش خوشمزهبزبزک زنگوله پا، یک سبد بافت. آن را از سقف خانه آویزان کرد و به بزغاله هایش گفت: « اگر روزی من در خانه نبودم و گرگ آمد، بروید توی این سبد و طناب را بکشید». آش خوشمزهآن روز خیلی زود رسید. بزبزک زنگوله پا بچّه هایش را صدا کرد و گفت : « […]

ادامه مطلب...

داستان جک و لوبیای سحر آمیز

روزگاری ، کشاورز فقیری بود که زن و یک پسر تنبل به نام جک داشت .روزی که کشاورز مرد ، فقط یک گاو برای خانواده اش به جا گذاشت . جک و مادرش با شیری که گاو می داد زندگی می کردند . آنها هر روز صبح شیر را به بازار می بردند و می […]

ادامه مطلب...

قصه ی کوتاه «طاووس و کلاغ»

روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شکر می کرد. طاووسی از آنجا می گذشت؛ صدای او را شنید و با صدای بلندی قهقهه زد. کلاغ گفت:«دوست عزیز چه چیزی موجب خنده تو شده است؟ طاووس گفت:« ازاین که شنیدم خدا را برای نعمت هایی که به تو نداده […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه «پلیس جنگل»

اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردند و به حق بقیه ی حیوونا که می خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن. زرافه ی مغرور که به خاطر قد بلندش می تونست برگهای بالای درختارو بخوره ،بارها و بارها خونه ی پرنده هایی […]

ادامه مطلب...

شعر کودکانه شبیه رودخانه

شبیه رودخانه یک عمر مانده درسینه سنگ آواز رودی دل تنگ دل تنگ شد برف ها آب پایان اسفند در زیر باران مانند یک قند نگاهش مهربان است دلش یک کوه حرف است اگرچه آدم من فقط یک تکه برف است شبیه رودخانه همیشه توی راهم پر است از چاله چوله مسیر اشتباهم منبع:tebyan.net

ادامه مطلب...

داستان کودکانه «سیاره سرد»

هزاران مایل دور از زمین، آنطرف دنیا سیاره کوچکی بنام فلیپتون قرار داشت. این سیاره خیلی تاریک و سرد بود،بخاطر اینکه خیلی از خورشید دور بود و یک سیاره بزرگ هم جلوی نور خورشید را گرفته بود. در این سیاره موجودات عجیب سبز رنگی زندگی می کردند آنها برای اینکه بتوانند اطراف خود را ببینند […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه و زیبای ملخ طلایی

روزی روزگاری در سرزمین ما،مرد باایمان و خوش اخلاقی زندگی می کرد که خیلی دوست داشت به دیگران کمک کند. او همیشه مواظب آدم های فقیر و بیچاره و معلول بود و برای کمک به آنها بسیار تلاش می کرد.مردم به خاطر خیرخواهی این مرد،به او عموخیرخواه می گفتند.او کشاورز بود و هر روز روی […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه «شتر لنگ»

روزی روزگاری در یک بیابان شتری زندگی می کرد که با شترهای دیگر فرق داشت. فرق او این بود که لنگ لنگان راه می رفت. یک روز دید که توی صحرا جنب و جوشی به پا شده. شتر لنگ پرسید: «چه خبر است؟» یکی از شترها گفت: «قرار است مسابقه دو برگزار شود.» شتر لنگ […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه سگ ولگرد و استخوان

روزی از روزها، یک سگ ولگرد به دنبال غذا می گشت که به یک مغازه قصابی رسید. او یک تکه استخوان پیدا کرد که مقداری گوشت به اون چسبیده بودپس استخوان را برداشت و پا ه فرار گذاشت تا جای امنی پیدا کند و از غذایی که پیدا کرده بودریال لذت ببردسگ قصه ما، شروع […]

ادامه مطلب...

داستان کودکانه گنجشک فراموش کار

سال ها پیش در جنگلی بزرگ و سرسبز، روی بالاترین شاخه ی بزرگ ترین و بلندترین درخت، گنجشکی زندگی می کرد. گنجشک قصه ما؛ روزی تصمیم گرفت که برای دیدن دوستش به خانه ی او برود. صبح زود به راه افتاد. از جاهای زیادی عبور کرد. اما گنجشک کوچک قصه ی ما یک مشکل داشت؛ […]

ادامه مطلب...

داستان سارا به مدرسه می رود

داستانهای کودکانه اواخرفصل تابستان بود. مرتب سارا به مادرش می گفت: مادر جان پس کی به مدرسه می رویم ؟مادر می گفت: دختر گلم عجله نکن بگذار چند روز دیگر بگذرد ؛آن وقت به مدرسه می روی سارا چند روزی آرام می گرفت ؛ولی دوباره همین سوال را از مادر پرسید . مادر که متوجه […]

ادامه مطلب...

قصه ی جالب کبوتر و سنجاب

یکی بود یکی نبود تو یه جنگل سرسبز و بزرگ یه سنجاب زبر و زرنگ بود که تو یک درخت مهربان زندگی می کرد. درخت با همه حیوانات جنگل خوب بود و میوه های رنگارنگش را در اختیار همه حیوانات جنگل می گذاشت. اما این کار سنجاب را اذیت می کرد او دوست داشت که […]

ادامه مطلب...

سنجاب کوچولو

قصه کودکانه سنجاب کوچولو قصه کودکانه امروز درباره صبر هست. در این قصه عجله سنجاب کوچولو برای انجام بعضی از کارها مشکلاتی برایش ایجاد می‌کنه………. قصه کودکانه سنجاب کوچولو سنجاب کوچولو هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بدون اجازه پدر و مادرش، بتواند به تنهایی از لانه خارج شود. اما خواهر بزرگترش را می‌دید که […]

ادامه مطلب...

قصه موش موشی

قصه آموزنده درباره زود خوابیدن توی یه دشت زیبا و سر سبز خانواده‌ای زندگی می‌کردن که به خانواده مموشیا معروف بودن ….مامان موشه و بابا موشه ده تا بچه داشتن. بین این ده تا بچه مموشیا یکیشون شبا دیر میخوابید اسمش موش موشی بود.. یه بچه موش زرنگ وناقلا..ازبس شبا دیر میخوابید روزا تا لنگ […]

ادامه مطلب...

اتل متل خواب دیدم

اتل متل خواب دیدم اتل متل خواب دیدم زیر نور مهتاب دیدم کبوتر آبی رنگ با دوتا بال قشنگ سوار شدم روی اون رفتم توی آسمون تا ابرها پر کشیدم خواب خدا رو دیدم خدا چه مهربون بود آبی آسمون بود شاعر: نعیمه نادری منبع: tebyan.net

ادامه مطلب...

قصه ی «خرگوش مهربان و سوپ هویج»

قصه ای درباره مهربانی و نتیجه مهربان بودن یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود، خرگوش مهربانی بود که در روستای سرسبز و خوش آب و هوایی زندگی می‌کرد . یک روز صبح  آقای خرگوش تصمیم گرفت که به مزرعه برود و برای ناهارش چند هویج بچیند و با آن یک سوپ خوشمزه بپزد […]

ادامه مطلب...
  • آخرین مطالب

  • آرشیو مطالب