دسته‌بندی: قصه و داستان Archives - وب سایت کودک فیروز

داستان سه پروانه کوچولو

داستان سه پروانه کوچولو یکی بود یکی نبود. سه پروانه ی کوچولو بودند که با هم برادر بودند. رنگ آن ها با هم فرق می کرد. یکی سفید بود و یکی قرمز و آخری هم زرد بود. آن ها همیشه زیر نور آفتاب بین گل های باغ می چرخیدند و بازی می کردند. آن ها […]

ادامه مطلب...

قصه نجات زنبور کوچولوی تنبل

قصه نجات زنبور کوچولوی تنبل در یکی از روزهای زیبا، زنبور کوچولو که همه آن را زنبور تنبل صدا می‌زدند، وقتی از خواب بلند شد، دست و صورتش را شست و برای خوردن صبحانه به بیرون رفت. او تصمیم گرفته بود به جای رفتن … در یکی از روزهای زیبا، زنبور کوچولو که همه آن […]

ادامه مطلب...

داستان خرس کوچولو و زنبورهای عسل

داستان خرس کوچولو و زنبورهای عسل خرس کوچولو از خواب بیدار شد. دلش می خواست برای صبحانه یک دل سیر عسل بخورد. به طرف کندوی زنبورها به راه افتاد. اما چون هنوزخواب آلود بود و حواسش جمع نبود، وقتی به کندوی عسل رسید بی‌اجازه انگشتش را در ظرف عسل زنبورها زد و یک انگشت عسل […]

ادامه مطلب...

قصه پشه و فیل

پشه همین طور که داشت پرواز می‌کرد، یک فیل خاکستری را دید. داد زد: «زود از سر راهم برو کنار! من دارم می‌آیم.» فیل یکی از گوش‌هایش را تکان داد و چیزی نگفت. پشه گفت: «با تو هستم. کوری؟ من دارم پرواز می‌کنم، ممکن است بخورم به تو.» فیل آن یکی گوشش را تکان داد. […]

ادامه مطلب...

قصه پشه و فیل

پشه همین طور که داشت پرواز می‌کرد، یک فیل خاکستری را دید. داد زد: «زود از سر راهم برو کنار! من دارم می‌آیم.» فیل یکی از گوش‌هایش را تکان داد و چیزی نگفت. پشه گفت: «با تو هستم. کوری؟ من دارم پرواز می‌کنم، ممکن است بخورم به تو.» فیل آن یکی گوشش را تکان داد. […]

ادامه مطلب...

داستان جشن تولد پروانه کوچولو

داستان جشن تولد پروانه کوچولو گوشه ی یک باغچه ی زیبا، مراسم جشن تولد به پا شده بود. گل سرخ، گل یاس ، شاپرک، زنبور عسل و سنجاقک… مهمون های این جشن تولد بودند. جشن تولد برای یک پروانه ی کوچولو بود که یک ساعت پیش از پیله ی خودش بیرون آمده بود. پروانه تازه […]

ادامه مطلب...

شکار آهو

شکار آهو بهلول همراه با هارون الرشید و اطرافیانش از کوچه و خیابان شهر می‏گذشتند. هارون الرشید روی تخت نشسته بود و به کارهای بهلول می‏خندید. آن‏ها از توی خیابان بزرگی می‏گذشتند و به طرف شکارگاه می‏رفتند. چند نفر زیر تخت هارون را گرفته بودند و او را می¬بردند. رفتند و رفتند تا به شکارگاه […]

ادامه مطلب...

قصه کودکانه زنبور مغرور

قصه کودکانه زنبور مغرور یکی بود یکی نبود، زنبور شیطونی بود که همراه زنبورهای دیگر در دشت‌ها بالا و پایین می‌پرید. روی گل‌ها می‌نشست و غلت می‌خورد و وزوز می‌کرد و با شادمانی کیسه‌های عسل خود را پر از شهد گل‌های خوشمزه می‌کرد. در همین موقع بود که صدای سوت زنبور سرباز به صدا درآمد […]

ادامه مطلب...
  • آخرین مطالب

  • آخرین دیدگاه‌ها